تبليغاتX
۩۩ بزرگترین وب طنز در بلاگفا ۩۩

۩۩ بزرگترین وب طنز در بلاگفا ۩۩

سخن آخر

لعنت به این فیلترینگ که بی دلیل این وبلاگ فیلتر کرده جالبم اینجاست که کسی جوابگو نیست

بگذریم می خواستم آدرس جدیدمو بهتون بگم روی عکس کیلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط افشین  | 

حقیقت!

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري
 
 باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،
 
 حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .
 
 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي
 
به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در
 
 آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او
 
راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت
 
عــــريان و زشت است ، اما دروغ در
 
لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان
 
مي شود!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:50  توسط افشین  | 

دیـدگـاه شـمـا نـسـبـت بـه عـشـق چـیـسـت؟

۱- پایان دنیا نزدیک است، اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف) خرگوش
ب) گوسفند
پ) گوزن
ت) اسب

 

۲- به آفریقا رفته‌اید، به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف) میمون
ب) شیر
پ) مار
ت) زرافه

 

۳- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف) سگ
ب) گربه
پ) اسب
ت) مار

 

۴- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

الف) شیر
ب) مار
پ) تمساح
ت) کوسه

 

۵- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند، دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

الف) گوسفند
ب) اسب
پ) خرگوش
ت) پرنده

 

۶- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد، کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

الف) انسان
ب) خوک
پ) گاو
ت) پرنده

 

۷- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید، کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟

الف) دایناسور
ب) ببر
پ) خرس قطبی
ت) پلنگ

 

۸- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟

الف) شیر
ب) گربه
پ) اسب
ت) کبوتر

 

 

 

 

 

 

« « جـــواب تـــســـت » »

 

در واقع هر سوال معنی خاصی داشته :


۱- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید؟

الف) خرگوش : کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن
ب) گوسفند : مطیع و گرم
پ) گوزن : زیبا و آداب دان
ت) اسب : کسانی که غیرقابل جلوگیری، بی‌بند و بار و آزاد هستند

 

۲- در فرآیند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است؟

الف) میمون : مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید
ب) شیر : سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد
پ) مار : دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت) زرافه : صبور، هرگز شما را رها نکند

 

۳- دلتان می‌خواهد معشوقتان چه عقیده‌ای درباره شما داشته باشد؟

الف) سگ : باوفا، صادق، ثابت قدم
ب) گربه : شیک و زیبا
پ) اسب : خوش بین
ت) مار : انعطاف‌پذیر

 

۴- چه اتفاقی باعث می‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنید/ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید؟

الف) شیر : متکبر و خودخواه، امر و نهی کن
ب) مار : هیجانی و دمدمی مزاج، نمی‌دانید چگونه او را خوشحال کنید
پ) تمساح : خونسرد، بیرحم، سنگدل
ت) کوسه : ناامن

 

۵- دوست دارید چه نوع رابطه‌ای با او برقرار سازید؟

الف) گوسفند : سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می‌خواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب‌ها
ب) اسب : هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد
پ) خرگوش : رابطه‌ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید
ت) پرنده : رابطه‌ای پایدار و طولانی و بالنده

 

۶- آیا به او خیانت می کنید؟

الف) انسان : شما به جامعه و اخلاقیات احترام می‌گذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمی‌کنید
ب) خوک : نمی‌توانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت می‌کنید
پ) گاو : خیلی سعی می‌کنید که چنین کاری نکنید
ت) پرنده : شما هرگز نمی‌توانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمی‌خواهید تعهدی بپذیرید

 

۷- درباره ازدواج چه فکر می‌کنید؟

الف) دایناسور : شما خیلی بدبین هستید و فکر می‌کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد
ب) ببر : شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می‌کنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی می‌دارید
پ) خرس قطبی : شما از ازدواج می‌ترسید، فکر می‌کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت
ت) پلنگ : شما همیشه طالب ازدواج بوده‌اید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید

 

۸- در این لحظه، به عشق چگونه فکر می‌کنید؟

الف) شیر : شما همیشه تشنه عشقید و می‌توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی‌افتید
ب) گربه : شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر می‌کنید عشق چیزی است که می‌توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید
پ) اسب : شما نمی‌خواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو
ت) کبوتر : شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می‌کنید
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:15  توسط افشین  | 

انشتین

 هشت موضوع شگفت انگيز از البرت اينشتاين
 

اوبا سر بزرگ متولد شد


وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود


مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته  است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود


انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.

به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.
 

او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد


درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.

در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن


انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

او فقط يكبار رانندگي كرد


انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.

انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.

يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.

او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.

در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

الهام گر او يك قطب نما بود


انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

راز نهفته در نبوغ او


بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.

علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:55  توسط افشین  | 

مرد عربستاني پس از 30 سال هنوز صورت زنش را نديده است

يك زن باديه نشين در عربستان با گذشت 30 سال از ازدواج، به دليل تقاليد جاهليت هنوزبه همسر خود اجازه نداده كه صورت وي را ببيند.
به گزارش سايت خبري ايران، فرزند اين زن باديه نشين در اين باره گفت: پدر و مادرم اكنون بيش از
50 سال سن دارند و سي سال از ازدواجشان مي گذرد. روز گذشته در حاليكه مادرم خواب بود، پدر
مي خواست نقاب را از صورت وي بردارد و پس از اين همه مدت چهره وي را ببيند، اما مادر فورا
 بيدار شد و با خشم فراوان به خانه پدريش پناه برد.

فرزند در ادامه مي افزايد: مادرم امروز هم به دليل اين اقدام پدر، درخواست طلاق از وي كرده است.

پس از اين حادثه پدر چندين بار از همسرش عذرخواهي كرد، اما نتيجه اي در بر نداشت.

گفتني است اين مساله از تقاليد بسيار افراطي و جاهل گونه باديه نشينان عربستان سعودي است به طوريكه حتي فرزندان حق ندارند چهره مادر را ببينند.

در گذشته اين تقاليد مشكلات فراواني را در عربستان سعودي به وجود آورده است. براي نمونه چندين بار در حوادث تصادف هنگاميكه مرد براي تشخيص همسرش به پزشك قانوني مي رفت، نمي توانست چهره او را شناسايي كند
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:51  توسط افشین  | 

حکایت حضرت سلیمان ومورچه

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:11  توسط افشین  | 

ازدواج‌هاي باورنكردني قرن بیست و یکم

روز يازدهم ماه آگوست سال 2003 نخستين ازدواج فضايي بشر صورت پذيرفت. در آن روز «يوري مالانچنكو» فضانورد روسي با «اكاترينا ديميتريوا» شهروند آمريكايي پيمان زناشويي بست. اين ازدواج، ازدواجي منحصر به فرد و غيرمعمول بود زيرا در زمان مراسم داماد در مدار زمين مي‌‌چرخيد و عروس روي كره خاكي، ايستاده بود. ناگفته پيداست كه خبر چنين مراسم ازدواجي مثل بمب در سراسر دنيا مي‌پيچد اما بايد بگوييم كه تاكنون مراسم‌هاي عروسي زيادي در زمين اتفاق افتاده‌اند كه چه بسا عجيب و غريب‌تر از اين مراسم مي‌باشند.

در بهار سال 2007 دو درخت در هند با يكديگر ازدواج كردند. ساكنين دهكده «اوريسا» ترتيب مراسم نكاح دو درخت مقدس به نام‌هاي «بانيان» و «پيپال» را دادند. گفته مي‌شود كه اين اقدام به دليل اعتراض نسبت به قطع بي‌رويه درختان جنگلي صورت پذيرفت. ازدواج با درخت در اين منطقه از هند موضوعي عجيب و غريب به نظر نمي‌رسد و نوعي سنت باستاني محسوب مي‌شود.

شايد غم‌انگيزترين ازدواج دنيا در فوريه سال 2004 در كشور فرانسه صورت گرفته باشد. در آن روز زني فرانسوي با يك مرد مرده ازدواج كرد. اين مرد دو سال قبل از مراسم ازدواج در حادثه رانندگي جان خود را از دست داد ولي نامزدش كه ديوانه‌وار عاشق او بود ترجيح داد حتي بعد از مرگ با وي ازدواج كند و تا آخر عمر نام فاميل او را بر روي خود داشته باشد. اين زن كه براي متقاعد كردن دادگاه فرانسه به انجام اين ازدواج غيرمعمول تلاشي خستگي‌ناپذير كرده بود در روز مراسم گفت: «نمي‌خواهم بگذارم مرگ ما را از هم جدا كند و حالا افتخار مي‌كنم كه همسر او هستم و نام فاميل محبوبم را در كنار نام خود دارم. او تا ابد در كنار من خواهد بود.»

اما درخشان‌ترين مراسم ازدواج دنيا، مراسمي در سال 2001 و در شهر «كبك» كانادا بود. در اين مراسم عروس و داماد در يك هتل يخي حلقه‌هاي ازدواج را رد و بدل كردند. همه چيز حتي ليوان نوشيدني‌ها از يخ ساخته شده و تلالو خاصي به محيط مي‌داد. عروس و داماد معتقد بودند عروسي آنها زيباترين مراسم در تاريخ بشر است زيرا در آن همه چيز مي‌درخشد و مهم‌تر اين‌كه برف و يخ سمبل پاكي و اخلاص مي‌باشند.

گاهي اوقات پيش مي‌آيد مراسم ازدواج با دعوايي شديد بين عروس و داماد خاتمه مي‌يابد. دقيقا همين اتفاق براي دو بوكسور حرفه‌اي از اهالي سن پترزبورگ روسيه افتاد. «نيكلاي كيبكالو» و «ناتاليا كارپوويچ» در پايان مراسم ازدواج خود بر روي رينگ بوكس رفتند و مشت‌هاي آبداري را روانه چانه يكديگر كردند. البته اين اتفاق باعث حيرت و نگراني هيچ يك از مدعوين نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:50  توسط افشین  | 

داستان طنز خیلی خیلی باحال

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.آقا گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و 

اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت خانوم بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. آقا و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي


و خانوم 92 ساله شد!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:52  توسط افشین  | 

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:0  توسط افشین  | 

چشم عشق

 بعدش می گن چرا اینقدر ضد دخترا می نویسی بخونین تا عبرت بگیرین.

چندین سال پیش ،دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش...

 روزی، دختربه پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.... تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.... آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند...

 پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرارسیده ؟ دختر وقتی که دید پسر نابینااست،شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت :"متاسفم ، نمی تونم باهات ازدواج کنم،آخه تو نابینایی ."پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

"بسیار خوب، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:16  توسط افشین  | 

متن شعر فيلم جواهري در قصر

بيا .. بيا .. بيا براي هميشه اگر از او بخواهم ، ايا براي هميشه پيشم خواهد ماند ؟ برو .. برو .. برو براي هميشه اگر از او بخواهم آيا براي هميشه تركم خواهد كرد ؟ هر روز و هر روز منتظرم . حتي اگر تا ابد هم منتظر بمانم باز هم نميتوانيم باهم باشيم نه .. نه نميتواند اينگونه باشد اگر نميتواني بيايي . مرا با خود به آنجا ببر مه .. مه و صداي كودكي كه ميگريد ميخواهم به خانه بروم . نزد پدر و مادري كه عاشقشان هستم مه .. مه و اسمان سياه ستاره ها مي درخشند اما جايي براي قلب پر آشوب من نيست آه ... چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور نترس ... نترس عزيزم يك دسته گل ، يك دانه شن تا پايان زمين نترس .. نترس هر چه زودتر بزرگ شو . منتظر آفتاب باش تا اميد بياورد وقتي مه از آسمان پاك شود ، كودك خواهد خنديد آواز بخوان و با اين پدر و مادر حرف بزن وقتي مه پاك شود اسمان روشن خواهد شد به آفتاب نگاه كن و اميدوار باش آه .. چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور آه .. چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:55  توسط افشین  | 

چند قانون ایالتی در آمریکا!!! (این مطالب واقعی ست)

قوانين احمـقانه!



فلوريدا:


ـ اگر فيلي به پاركومــتري قفـل و زنجير شده است، هزينه پاركينگ با هزينه پارك هر اتومبيل ديگر برابر خواهد بود!


ـ پارك نمودن هرگونه خودروي باري در روبروي خانه ممنوع ميباشـد. مگـر آنكه صاحب خودرو، خانه نداشـته باشـد،‌ كه در اين صورت بلامانع است!


ـ با شهرونداني كه با همراه داشـتن كمتر از 10 دلار به بازارچه شهر ميروند، برخورد خواهد شد!


جورجيا:


ـ بســتن زرافه به دسـتگاه تلفن عمومي و يا لامپ خيابان ممنوع است!


ـ اگر چه انداختن آب دهان از اتومبيل سواري و يا اتوبوس به بيرون برخلاف موازين ميباشـد، ولي شهروندان اجازه دارند آب دهان خود را از خودروهاي باري به بيرون بياندازند!

هاوائي:


ـ وارد كردن سكه در داخـل گوش ممنوع است!

آيداهو:


ـ ماهيگيري بر پشت شــتر يا زرافه ممنوع است!

ـ سوارشدن روي چرخ و فلك در روزهاي يكشــنبه جرم محســوب ميشــود!

ايلينويز:



ـ طبق قانون، افراد از صرف غذا در مكاني كه در حال آتش‌سوزي ميباشد منع گرديده اند!

ـ جريمه كشتن موش با چوب بيس بال برابر با 1000 دلار است!


ـ شكلك درآوردن براي سگهــا ممنوع است! (براي اسب ها چطور؟!)


اينديانا:

ـ ماموران آتش‌نشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتش‌سوزي، به مدت پانزده دقيقه به تمرين بپردازند!

كانزاس:


ـ هنگامي كه دو قطار در يك لحظه به تقاطعي ميرســند، هر دو بايد توقف كرده و منتظر باشـند تا قطار ديگر از تقاطع گذر كند!‌ ( گرفتين عمق فاجعه رو؟!)‌

كنتاكي:


ـ پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي، يك سال زندان درپي دارد!

لويزيانا:


ـ سرقت «تمسـاح»،‌ تا ده سال محكوميت دارد!

ـ دزدي از بانك و شليك به سوي مامور بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!

ـ در هنگام پرواز، اجازه خارج شدن از هواپيما را نداريد!

مريلند:


ـ همراه بردن شـير (‌سلطان جنگل! نه از اون خوردني‌هاش!‌) به داخل سالن سينما اكيدا ممنوع است!

مينسـوتا:


ـ افرادي كه اردك يا مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهاي ايالتي را ندارند!

ـ صاحبان خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!

ايالت‌هاي ديگر:

ـ هركه بر روي ريل قطار نمك بريزد،‌ به مرگ محكوم ميشود!

ـ قرار دادن بســتني قيفـي در جيب عقب شـلوار،‌ تحت هرشرايطي ممنوع است!

ـ براي مردان، تف كردن روي زمين در مقابل جنس مخالف ممنوع است!

ـ دوچرخه‌سـواري در اسـتخـر اكيدا ممنوع است!

ـ تيراندازي به خرس ممنوع است. همچنين بيدار كردن خرس جهت تهيه عكس يادگاري مورد اشكال است!

ـ خوراندن نوشابه الكلي به گوزن‌ها ممنوع است!‌

ـ شكسـتن قانون،‌ خلاف قانون است!‌ (نه بابا! )‌

ـ ميمون‌ها نميتوانند در وان حمام بخوابند!

ـ نپذيرفتن ليوان آب كه به كسي تعارف ميشود خلاف قانون است!


ـ خلاف قانون است براي زن يا مرد بالاي 18 سال اگر هنگام خنديدن نمايان شـود كه بيشـتر از يك دندانشان افتاده است!

ـ مطابق قانون،‌ آموزگاراني كه موهايشان را ميبندند،‌ ارتقاء مقام نخواهند داشـت!

ـ پارس كردن سگها بعد از ساعت 6 بعد از ظهر ممنوع است!

ـ هيچ اتومبيلي بدون راننده نميتواند سريع تر از 60 مايل در ساعت برود!

ـ كسي اجازه پوشيدن پوتين كاوبوي ندارد، مگر اينكه حداقل دو گاو داشـته باشد!

ـ ليس زدن قورباغه ممنوع!

ـ اشخاصي كه به جمع آوري سگهاي ولگرد ميپردازند، بايد با نصب تابلو به مدت سه روز متمادي، سگها را مطلع سازند!

ـ برخورد ناصحيح با موش در ايالت كلرادو ممنوع ميباشـد!

ـ عبور از خيابان در حالي كه روي دو دسـت راه ميرويد ممنوع اسـت!

ـ خلاف قانون است اگر بعد از غروب خورشيد فردي در كنار ساحل عقب عقب راه برود!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:7  توسط افشین  | 

روانشناسی رنگها

برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش نگاشته شده:


قرمز: خوش قلب اما خودپرست
اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد.

اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است.

قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند.

دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند.


صورتی: مورد علاقه ديگران
رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد.

ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند.


آبی: نظم، پشتكار، تنهايی
رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد.

ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد.

در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند.

كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست.


ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران
رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست!


قهوه ای: قابل اعتماد
اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيد.

به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد.

شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد.


خاكستری: احساس بی نيازی
اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند.

در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت.


پرتقالی: صداقت آری، هوسبازی هرگز
رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند.

نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند.


سبز: كنجكاوی
رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است.

دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد.


فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير
دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است.


سياه: خوش ذوقی و ظرافت طبع
اين رنگ برخلاف عقيده ی همگان رنگ نوميدی و عزا نيست بلكه نشانه خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلماً به شخصيت اطرافيان خود احترام می گذاريد و برای آن كه ديگران را با ارزش و برجسته نشان دهيد از هيچگونه كمكی به آنها دريغ نمی كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي نماييد همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آسانی مي پذيريد.

يک نکته ی رنگی :
توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط است.
منبع :
http://www.iranhealers.com
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:50  توسط افشین  | 

من و تو

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها و دیروزها

خاک می خواند مرا هردم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو میروند

پرده های تیره دنیای من

چشمای ناشناسی می خزند

روی کاغذها ودفترهای من

می رهم ازخویش ومی مانم زخویش

هر چه برجا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقهای دور پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر

دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شوینداز رخسارسنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام وننگ

روزگار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:4  توسط افشین  | 

عاشقانه

 

صدای خيس بارون رو می شنوی؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک ميريزه....... دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايی پس؟ انگار آسمون هم انتظار می کشه.. آسمون داره گريه می کنه.. درست مثل من.. من از شادی اشک می ريزم اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره

من به2 چيز عشق مي ورزم:

 1 تو و ديگري وجود تو.

 به دو چيز اعتقاد دارم:1 خدا وديگري تو.

 من در اين دنيا 2 چيز مي خواهم:1 تو وديگري خوشبختي تو.

 من اين دنيا را براي 2 چيز مي خواهم: 1 تو و ديگري براي با تو موندن.

 دوست دارم وقتي دلم برات تنگ ميشه پشت ابرا برات گريه کنم

پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم برات تنگ

 

 

 آبروی آب
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویر دلان تازه ترشود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به در آید و بگذرید

ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب، چه باک از غبار باد! 

راز دل سوخته ام نگاه خسته تو بود و حرف شکفتنم کلام تو.

تکیه زده بودیم بر بنیاد عشق اما چرا هر چه با هم ساختیم، سست بود؟؟؟

نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم.

توی عاشق دور می شوی و من، فراموش می کنم عشق و زندگی را و از یاد می برم نگاهی را که مرا هراسان می جست. اما لحظه ای صبر کن. دل من پر از حرفهای ناگفته است. لحظه ای بیندیش به آنچه که بودیم. به عشقی که رویید و نگاهی که بی جواب بر صفحه نوشته هایم جدا ماند.

لحظه ای بیندیش که چه ساده شروع شد و هر چه را که در آن بود سوازند. اما چه ساده فراموش شد آنچه که با هم ساخته بودیم.

و من چه ساده این عشق دروغین و ساختگی تو را باور کردم. چرا؟

 

بي تو دنيا بر سرم آوار شد                    بین ما هر پنجره دیوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود                  بر لب ما زهر نیش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت              رفتن و مردن علاج کار شد

عيب از مابودن از ياران نبود                   تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سودا گران                    عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟            مردم از بس زندگي تكرار شد

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست ونیست

تا که کام او زعشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زین سپس به عاشقان باوفا کنم

-------------------------------

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها , چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها , ای ستاره ها , ای ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:17  توسط افشین  | 

love

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم , گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

به اسمان گفتم : پاکی ات را به من بده گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی ات را خواستم اما دشت گفت: زندگی تو سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت: قلب تو به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت: وقتی نگاهش میکنم خجل میشوم.

به فکر فرو رفتم من در مقابل دستان گرمت, چشمان پاکت , سبزی زندگی ات,

بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

این... بگیر نترس ,می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:55  توسط افشین  |