این سوالی است که برای قرنهای متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم.
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موشها محافظت کنید... شما یک مرد هستید.
اگر درخانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید... شما یک مرد لوس و مامانی هستید.
اگر به شدت کار کنید... برای او اهمیت قائل نیستید و برایش وقت صرف نمی کنید.
کافی کار نکنید... مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید.
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد... شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید.
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید... بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید.
اگر شما شغل بهتری گرفتید... پارتی بازی شده.
اگر او شغل بهتری بگیرد... به خاطر تواناییهای بالایش بوده.
اگر به او بگویید که چقدر زیباست... این نشان دهنده اين است كه قدر او را مي دانيد.
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید... این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند.
اگر گریه کنید... آدم بی عرضه ای هستید.
گر گریه نکنید... بی احساس و بی عاطفه هستید.
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید... شما یک متعصب خودخواه هستید.
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد... یک خانم لیبرال و آزادمنش است.
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد... این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند.
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد... انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند.
اگر به خودتان برسید... خودبین و از خودراضی هستید.
اگر این کار را انجام ندهید... یک فرد ژولیده و نامرتب هستید.
اگر به پیشرفتهای خود افتخار کنید... انسان جاه طلبی هستید.
اگر این کار را نکنید... اصلا بلندپرواز نیستید.
اگر او سر درد داشته باشد... خسته است.
اگر شما سر درد داشته باشید... می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید.
در نهایت... مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند!
مطالبی از صادق ذوقی :
جر مرگ كسي بر من لبخند نزد
لبخند معشوقه من مانند آواز دهل است .
هنگام تولدم همه در حال اشك ريختن بودن اميدوارم در هنگام مرگ نيز چنين باشد .
تلاش را از ستاره ياد بگير كه براي به چشم آمدن شب و روز در حال چشمك زدن است .
آنقدر زبانم تند بود كه فلفل در من اثر نداشت .
اگر پولدار مي شدم يك گرگ به گرگهاي دنيا اضافه مي شد .
آنقدر خسيس بود كه از مگس هم اجاره خانه مي گرفت .
انقدر بد شانس بودم كه در روز ازدواجم عزاي عمومي اعلام شد.
از مرگ من تنها زمين ناراحت شد كه مجبور بود مرا تحمل كند .
هنگام جدايي گفت سگ صفتم !!! ندانست كه رسم سگ جز وفا نيست .
اگر ميدانست با مرگش اب از اب تكان نميخورد خودكشي نميكرد.
از ترس ديابت يك بار هم جرات نكردم چشمهاي عسليش را ببينم .
پزشكي قانوني علت مرگ را چنين تشخيص داد . " زخم زبان"
هر وقت دلم مي گرفت با دوست خوبم سايه صحبت ميكردم . آه امروز هوا ابريست !!!
وقتي خدا از زمين رفت ، قورباقه هم ادعاي پيامبري كرد .
اگه " زير اب زني " به عنوان يك رشته ورزشي تصويب شود . مدال طلاي اين رشته مال ماست .
عشق با روح شقايق زيباست ، عشق با حسرت عاشق زيباست ، عشق با نبض دقايق زيباست ، عشق با زهر دقايق زيباست ، عشق با حسرت در ديدار تو بودن زيباست.
از پس كوچه هاي قلبم انجايي كه خبري از تاريكي نيست با تمام وجودم فرياد ميزنم دوستت دارم
اين ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رز تنها به اين خاطر كه خار يكي از انها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم .. اين ديوانگيست .. كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از انها به حقيقت نپيوسته است رها كني!
نگاهي آشنا بر ياس كردم .. تو را در برگ گل احساس كردم .. خلاصه در كلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي رو پاس كردم
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني انچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني مژه بر هم نزدم تا كه زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:55  توسط افشین
|
پسرها نميتوانند
1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نكنند!
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوهاي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به آبجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!
دخترها نميتوانند
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپتر، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خاليبندي لايه اوزون رو جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:46  توسط افشین
|
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!!.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:56  توسط افشین
|
سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!
سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟!
يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من
اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...
كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با
وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد:
مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند!
سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم
نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي
ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به
نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي
بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟
زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم
بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود.
حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه
مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ...
خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...
سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري
معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك
علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت
هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟
پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل
وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر
ماست؟
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل
نظرند.
- آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا
وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري
بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند...
- خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و...
در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي
شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!
سال 1882
راديو، موج FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم)
بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي
دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس
«مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء
زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان
پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز
خواهم بود. دينگ دينگ!
http://www.bia2fm.net/content/blogcategory/63/79/8/40/
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:14  توسط افشین
|
@ يك وكيل مجلس اين طور فحش ميدهد:
احمق بيقانون، كودن، بي اعتبارنامه، تو از مصونيت اخلاقي خود سوء استفاده كردهاي. بدتركيب، قيافه
كبود. ديگر اعتماد من از تو سلب شد. ديگر دوستي من و تو وخيم گرديد. مردهشور آن صداي زنگوله مانندت
را ببرد. يك جلسه ديگر اگر جلوي چشمم بيايي استيضاحت ميكنم !
@ يك افسر این طور فحاشي ميكند:
زنيكه بيانضباط. اي توپ، اي مسلسل، شمشير توي فرق سرت بخورد، يابوي بي ركاب. آجر نظامي
توي سرت بخورد. يغلبي ، چخماق ، الهي توي صف مردهها بري !
@ يك كارمند اداره ميگويد:
خفه شو، پرونده ناقص، دون اشل، الهي اسمت جزو مراسلات فوت شدگان به آن دنيا ارسال شود، الهي
در قبرستان براي هميشه بايگاني شوي، لامذهب، بي دين، مديركل! الهي از اين دنيا اخراج بشي!
@ يك درشكهچي :
تف برويت، كپي اوغلي. حيوون عليشاه، مگر اينجا طويله است؟ لامروت مثل خيابان سنگفرش ميماند!
آقا ميگيرم سوتت ميكنم كه دو كورس اونطرفتر
بيايي پايين، رنگش مثل پهن ميماند!
@ يك خياط:
اي بي قواره، بد برش، بي آستر. به خدا چاك دهنت را ميدوزم. گوشهايت را قيچي
ميكنم .
مردهشور صورت آبلهاي سوزن سوزنيت را ببره، در عالم رفاقت صد دفعه ترا پرو كردم اما باز هم ناصاف از
آب درآمدي. خوبه، بسه ديگه، جلوي حرفهايت را درز بگير... باشه، باشه اين بود اجرت. بيست سانتيمتر
دوستي من كه حالا با دو ذرع و سه چارك قد، قلب مرا بشكافي؟
@ يك بازاري محتكر:
دِهه... چك بيمحل را تماشا كن. سفته سوخت شده را ببين. دلال مظلمه را بپا ! مرديكه، پنجاه و سه
پارچه آبادي كه دارم توي سرت بخوره، الهي زير ماشين بيوك بري، خير نديده بياعتبار. تف تمام مستاجرينم به ريش پدرت، درد و بلاي سرقفليهام
بخوره توي كاسه سرت. محتكر حماقت و لجاجت! برو حجرهات را تخته كن عمو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:53  توسط افشین
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:30  توسط افشین
|
يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال
دوستي يک حادثه است وجدايي يک قانون بيا تا حادثه ساز و قانون شکن باشيم
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي
حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم
توي مدرسه يادم دادن که يک سال 12 ماهه
يک ماه 4 هفته ست
يک هفته 7 روزه
يک روز 24 ساعته
يک ساعت 60 دقيقه ست
ولي کسي بهم نگفت که يک دقيقه بي تو 1000 ساله
مي دوني آدما بين «الف» تا « ي» قرار دارند . بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن
اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که ميافتي در آغوشم بگيرمت
باخود عهد کردم اگر توراديدم بگويم ازتو دلگيرم ولي باز تورا ديدم و گفتم بي تو مي ميرم
اگر ميتوانستم مجازاتت کنم از تو ميخواستم به اندازهاي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي.
عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است
شكسته شيشه قلبم ، كجايي مرحم دردم تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي مرا آواره و تنها گداي در به در كردي
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:59  توسط افشین
|
بيا .. بيا .. بيا براي هميشه اگر از او بخواهم ، ايا براي هميشه پيشم خواهد ماند ؟
برو .. برو .. برو براي هميشه اگر از او بخواهم آيا براي هميشه تركم خواهد كرد ؟
هر روز و هر روز منتظرم . حتي اگر تا ابد هم منتظر بمانم باز هم نميتوانيم باهم باشيم
نه .. نه نميتواند اينگونه باشد
اگر نميتواني بيايي . مرا با خود به آنجا ببر
مه .. مه و صداي كودكي كه ميگريد
ميخواهم به خانه بروم . نزد پدر و مادري كه عاشقشان هستم
مه .. مه و اسمان سياه
ستاره ها مي درخشند اما جايي براي قلب پر آشوب من نيست
آه ... چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور
نترس ... نترس عزيزم
يك دسته گل ، يك دانه شن تا پايان زمين
نترس .. نترس هر چه زودتر بزرگ شو . منتظر آفتاب باش تا اميد بياورد
وقتي مه از آسمان پاك شود ، كودك خواهد خنديد
آواز بخوان و با اين پدر و مادر حرف بزن
وقتي مه پاك شود اسمان روشن خواهد شد
به آفتاب نگاه كن و اميدوار باش
آه .. چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور
آه .. چه كسي ميتواند مرا به خانه ببرد ، خانه اي چنان دور
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:55  توسط افشین
|
سلام به تمام بچه های وبلاگ کلوپ خنگها می دونید یه مدت آپ نکردم اونم به خاطر این بود که رفته بودم سربازی البته 2ماه حالا هم دیگه تموم شده می خواستم پوزش من و بپذیرید .
راستی به بچه های گروه 33 توپخانه که احتمالا از این به بعد از این وبلاگ بازدید می کنند پیش پیش خیر مقدم می گم مخصوصا بچه های گروهان 2 آموزشی
از آقا طاهر هم که به وبلاگ من سر زدن واقعا تشکر دارم و خواهش می کنم به بقیه بروبچه سربازی آدرس این جا رو بده بازم از تشیف فرماییتون تشکر میکنم
خوب زیاد پرچونگی کردم پس فعلا
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:49  توسط افشین
|