love
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم , گفت: دستانش گرمای مرا دارند
.به اسمان گفتم : پاکی ات را به من بده گفت: چشمانش پاکی مرا دارند
.از دشت سبزی زندگی ات را خواستم اما دشت گفت: زندگی تو سبز تر از اوست
.از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت: قلب تو به اندازه اقیانوس است و ارامشت نیز
.از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت: وقتی نگاهش میکنم خجل میشوم
.به فکر فرو رفتم من در مقابل دستان گرمت, چشمان پاکت , سبزی زندگی ات
,بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز
...این... بگیر نترس ,می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم
!+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:55  توسط افشین
|
